آخرین مطالب

قربانی کردن برای پیشرفت

یک روز، خواهرم به من گفت: «بعضی‌وقت‌ها آرزو می‌کنم ای کاش زندگی تو را داشتم.» و ادامه داد: «می‌توانی سفر کنی و با کلی افراد شگفت‌انگیز آشنا شوی و تمام این کارهای خارق‌العاده را انجام دهی.»

حرفش را قطع کردم و گفتم: «من هم گاهی اوقات آرزو می‌کنم ای کاش زندگی تو را داشتم. شوهر و خانواده داری؛ می‌توانی وقت خود را در خانه بگذرانی و دوستان خود را ببینی.»

مسیر پیشرفت در زندگی را انتخاب کنید.

زندگی‌هایی که ما داریم کمی شبیه موی صاف در مقایسه با موهای فر و مجعد است. اغلب چیزی را می‌خواهیم که نداریم. در واقعیت، این موضوع در رابطه با زندگی بهتر یا بدتر نیست، بلکه فقط درک ما از زندگی است. خواهرم تصمیمات خاصی در رابطه با زندگی مورد نظرش اتخاذ نمود. این تصمیمات شامل شغل ثابت، شوهر و فرزندان او می‌شود. اما تعادل و ثبات در زندگی هزینه دارد. خودجوش بودن برایش سخت‌تر است. صرفاً برخاستن و ادامه دادن سخت‌تر است. خواهرم تصمیم به تشکیل خانواده گرفت و من به این موضوع حسادت می‌کنم. من مسیر دیگری انتخاب کردم.

من می‌خواهم کارهای زیادی انجام دهم. اما تصمیم گرفتم زندگی‌ام را وقف انتشار یک پیام نمایم. برای انجام این کار، سفر می‌کنم، با افراد زیادی آشنا می‌شوم و با افراد زیادی ملاقات می‌نمایم و کاری را انجام می‌دهم که تصورش را هم نمی‌کردم. بااین‌حال، این نوع زندگی هزینه دارد. برای من سخت‌تر است که با کسی آشنا شوم یا با کسی ملاقات کنم که حتی بتوانم به تشکیل خانواده با او فکر کنم؛ آنقدر که خودم دوست دارم، دوستانم را نمی‌بینم و گذراندن وقت در خانه لذتی واقعی است. من اغلب خواهان ثبات بیشتر هستم.

از طرفی خواهرم زندگی شبیه زندگی من را نمی‌خواهد. او عاشق این است که مادر شود و زندگی مورد نظر خود را دارد، اما هر از گاهی کمی هیجان بیشتری می‌خواهد. در حالت عادی من علاقه‌ای به زندگی خواهرم ندارم و دنبال چنین زندگی‌ای نیستم. من به خاطر فرصت‌هایی که به من داده شده و تمام کارهایی که انجام می‌دهم سپاسگزارم. فقط گاهی اوقات دوست دارم سرعت آن کاهش یابد و کمی بیشتر قابل پیش‌بینی باشد.

قربانی کردن را بپذیرید

هیچ تصمیمی وجود ندارد که بهایی نداشته باشد. برای مثال، من قسمتی از زندگی اجتماعی‌ام را قربانی کرده‌ام تا بر جابجایی و نقل مکان برای الهام بخشیدن به مردم، تمرکز کنم.

پیشروی و پیشرفت با روندی روبه‌رشد ادامه دارد و حرکت و تغییر هم با انرژی به مسیر خود ادامه می‌دهد، اما من می‌توانم سرعتم را کم کنم و بیشتر روی زندگی خود در خانه تمرکز نمایم. خواهر من هم همینطور است، وقتی بچه‌هایش بزرگ می‌شوند و می‌تواند با انرژی خود به زندگی خود ادامه دهند، او می‌تواند سفر کوتاهی داشته باشد و نگران بچه‌ها نباشد. همه چیز مربوط به تعادل است. من یاد گرفته‌ام که مهم نیست چه راهی انتخاب می‌کنیم، بها دادن بخشی از زندگی است.

این هفته به چهار شهر سفر کردم، در پنج جلسه سخنرانی کردم، در چهار هتل اقامت نمودم و هشت پرواز داشتم. تمام اینها در فاصله دوشنبه تا جمعه صورت گرفت. اما بها دادن تنها زمانی مهلک یا جانکاه است که روزنه امیدی وجود نداشته باشد. تاوان دادن برای به دست آوردن چیزهایی که می‌خواهیم یا زندگی موردنظرمان ارزش دارد، اما همین بها دادن‌ها باید نسبتاً کوتاه باشند. نهایتاً باید برای چند هفته، چند ماه یا چند سال باشند نه در تمام یا بیشتر زندگی ما.

هر پدر و مادری که به فرزندان خود می‌گویند که نباید در مراسم یا مسابقت مدرسه شرکت کنند یا به مسابقات فوتبال بروند و باید کار کنند، خود را گول می‌زنند. حضور نداشتن در یک یا دو بازی اشکالی ندارد، اما حضور نداشتن در اکثر آنها دردسرساز است. بها دادن یعنی تحمل چیزی که در کوتاه مدت نمی‌خواهیم، زیرا بیشتر به نفع ما است؛ خواه تغییر اجتماعی باشد مانند آنچه که در مورد من هست، یا تشکیل یک خانواده شاد باشد مانند آنچه که خواهرم دارد. اگر تاوان دادن پایانی نداشته باشد یا تبدیل به یک عادت و قائده شود، دیگر صرفاً تاوان نیست، بلکه زندگی‌ای است که از تعادل خارج شده است. این یعنی پذیرفتن چیزی که در حالت عادی آن را نمی‌خواهیم.

این هفته در ششمین پرواز خود در راه چهارمین شهر، با عجله وارد فرودگاه شدم. دیرم شده بود و خسته بودم. به این فکر کردم که از پروازم جا بمانم و به جای آن با پرواز بعدی به نیویورک برگردم. دنبال دلیلی منطقی برای حضور نیافتن در یک جلسه بودم. به یکی از دوستانم زنگ زدم که دردودل کنم و خودم را خالی کنم. وقتی تلفنش را برداشت به جای احوالپرسی تنها کاری که کردم این بود که بگویم ” لعنت به این زندگی کوفتی. این زندگی ارزش این همه دویدن را ندارد. من خسته شده‌ام، نمی‌تونم اینطوری زندگی کنم. این که نشد زندگی! دلم برای دوستام تنگ شده، می‌خوام قرار بذارم  بریم بیرون. فقط می‌خواهم بیشتر از دو شب متوالی را در رختخواب خودم بگذرانم.” واقعاً به علت حضور نیافتن در جلسه اهمیتی نمی‌دهم. بریده بودم و کاملاً خسته شده بودم.

فراموش نکنید دلیل و علت انجام هر کاری چه بوده است.

بعد از آن، انگار همان موقع کسی مرا صدا کرد. برگشتم و با او دست دادم. او گفت: «من از طرفداران پروپاقرص آثار شما هستم.»

فکر می‌کردم همدیگر را ملاقات کرده‌ایم، فکر می‌کردم شاید جایی سخنرانی‌های من را دیده است. اما معلوم شد هرگز چنین کاری نکرده بود. او یک مدیر مدرسه بود و ویدیوی سخنرانی‌های من را به معلمان و مدیران نشان داده بود تا به آنها الهام بخشد، تا به آنها یادآوری کند که دلیل انجام هر کاری چیست.

در یک لحظه، به من یادآوری شد که چرا این کارها را انجام می‌دهم. این تأثیر تغییری است که همه ما بخشی از آن هستیم. هنوز خسته بودم، اما به خاطر یک یادآوری، دوباره تحریک شدم و در یک لحظه، احساس کردم کاری که انجام می‌دهم، ارزش بهای آن را دارد. وقتی طرفدارانم را می‌بینم، وقتی پیغام‌هایی را می‌خوانم که مردم برایم ارسال می‌کنند، وقتی می‌بینم می‌توانم تأثیری روی زندگی مردم بگذارم، و وقتی انرژی من روی اثربخشی به دیگران متمرکز می‌شود، این بها دادن ارزشش را دارد. وقتی خواهرم بچه‌اش را در حال بزرگ شدن می‌بیند، وقتی دخترش را تماشا می‌کند که کارهایی انجام می‌دهد که ما را شگفت‌زده می‌کند، وقتی می‌تواند تاثیرش را در زندگی کسی ببیند و وقتی انرژی او متمرکز به اثربخشی بر دیگران است، ارزش بهایی که پرداخته است را دارد.

مطالب مشابه